السيد الخميني

64

ديوان امام ( فارسى )

سبوى دوست عُمرى گذشت و راه نبُردم به كوى دوست * مجلس تمام گشت و نديديم روى دوست گلشن مُعطّر است سراپا ز بوىِ يار * گشتيم هركُجا نشنيديم بوى دوست هرجا كه مىروى ز رُخ يار روشن است * خفّاش‌وار راه نبُرديم سوى دوست مىخوارگانِ دل‌شده ساغر گرفته‌اند * ما را نَمى نصيب نشد از سبوى دوست گوش من و تو وصف رُخ يار نشنود * ورنه جهان ندارد جُز گفتگوى دوست با عاقلان بگو كه رُخ يار ظاهر است * كاوش بس است اين همه در جُستجوى دوست ساقى ز دست يار به ما باده مىدهد * برگير مى تو نيز ز دستِ نكوىِ دوست